خوابگرد هم در محاق فیلتر قرار گرفت.
2010/01/23
2010/01/11
یادداشتی کوتاه دربارهی کتاب «کجا ممکن است پیدایش کنم» هاروکی موراکامی
یادداشتی کوتاه دربارهی کتاب
«کجا ممکن است پیدایش کنم» هاروکی موراکامی با ترجمهی بزرگمهر شرفالدین
«کجا...» مجموعهای از پنج داستان نیمهبلند هست که در همهی آنها نویسنده به گونهای پدیدهی مرگ را دستمایهی نوشتن قرار داده است. بارزترین داستان مجموعه از این لحاظ «راه دیگری برای مردن» است. در این داستان با اعدام چهار چینی مواجه هستیم. اعدامی که قرار است خرجی برای ارتش ژاپن نداشته باشد. برای همین سه تای از آنها با سرنیزه و به شیوهای کاملا بدوی سلاخی میشوند و نفر چهارم که به گونهای ارشد آن سه نفر دیگر بوده با چوب بیسبال. چوب بیسبال را به دست سربازی میدهند تا حکم اعدام را اجرا کند.
«کجا ممکن است پیدایش کنم» هاروکی موراکامی با ترجمهی بزرگمهر شرفالدین
«کجا...» مجموعهای از پنج داستان نیمهبلند هست که در همهی آنها نویسنده به گونهای پدیدهی مرگ را دستمایهی نوشتن قرار داده است. بارزترین داستان مجموعه از این لحاظ «راه دیگری برای مردن» است. در این داستان با اعدام چهار چینی مواجه هستیم. اعدامی که قرار است خرجی برای ارتش ژاپن نداشته باشد. برای همین سه تای از آنها با سرنیزه و به شیوهای کاملا بدوی سلاخی میشوند و نفر چهارم که به گونهای ارشد آن سه نفر دیگر بوده با چوب بیسبال. چوب بیسبال را به دست سربازی میدهند تا حکم اعدام را اجرا کند.
برچسبها:
هاروکی موراکامی,
کتابخوانی
2009/12/23
شکاف واقعیت و غیر واقعیت. مرگ/زندگی

هاروکی موراکامی در داستان «فاجعه معدن در نیویورک» مینویسد:
[اولین کسی که در شکاف واقعیت و غیر واقعیت (یا شکاف غیرواقعیت و واقعیت) یک پایش را این ور گذاشت و پای دیگرش را آنور، یک دوست هم دانشگاهی بود که به بچههای راهنمایی انگلیسی درس میداد. او سه سال بود که ازدواج کرده بود و همسرش به خانهی پدر و مادرش در شیکورو (Shikoru) رفته بود تا بزاید.
بعد از ظهر دوشنبهای در ژانویه، که به طور غیر عادی گرم بود، او به یک فروشگاه زنجیرهای رفت، دو قوطی خمیر ریش خرید و یک چاقوی آلمانی، که آنقدر بزرگ بود که میشد گوش فیل را با آن برید. او به خانه رفت و وان را پر کرد. کمی یخ از یخچال برداشت، یک بطری اسکاچ را تا ته نوشید، توی وان رفت، و رگ مچ خود را زد. مادرش جسد او را دو روز بعد پیدا کرد. پلیسها آمدند و کلی عکس گرفتند. خون، حمام را به رنگ آب گوجهفرنگی کرده بود. پلیس آن را یک خودکشی به حساب آورد. گذشته از همه، درها از داخل قفل بودند و البته مقتول خودش چاقو را خریده بود. اما چرا او دو قوطی خمیر ریش خرید وقتی تصمیم نداشت مصرفشان کند؟ هیچکس نمیداند. شاید هنگامی که در فروشگاه زنجیرهای بود، درک نکرده که دو ساعت دیگر مرده است. یا شاید میترسیده صندوقدار حدس بزند که او میخواهد خودش را بکشد... مرگ یک مرد در بیست و هشت سالگی مثل یک باران زمستانی غمگین کننده است. در دوازده ماه بعد چهار نفر دیگر هم مردند.]
منبع: کتاب «کجا ممکن است پیدایش کنم» ترجمهی بزرگمهر شرفالدین، داستان «فاجعهی معدن در نیویورک»/ ص 22.
[اولین کسی که در شکاف واقعیت و غیر واقعیت (یا شکاف غیرواقعیت و واقعیت) یک پایش را این ور گذاشت و پای دیگرش را آنور، یک دوست هم دانشگاهی بود که به بچههای راهنمایی انگلیسی درس میداد. او سه سال بود که ازدواج کرده بود و همسرش به خانهی پدر و مادرش در شیکورو (Shikoru) رفته بود تا بزاید.
بعد از ظهر دوشنبهای در ژانویه، که به طور غیر عادی گرم بود، او به یک فروشگاه زنجیرهای رفت، دو قوطی خمیر ریش خرید و یک چاقوی آلمانی، که آنقدر بزرگ بود که میشد گوش فیل را با آن برید. او به خانه رفت و وان را پر کرد. کمی یخ از یخچال برداشت، یک بطری اسکاچ را تا ته نوشید، توی وان رفت، و رگ مچ خود را زد. مادرش جسد او را دو روز بعد پیدا کرد. پلیسها آمدند و کلی عکس گرفتند. خون، حمام را به رنگ آب گوجهفرنگی کرده بود. پلیس آن را یک خودکشی به حساب آورد. گذشته از همه، درها از داخل قفل بودند و البته مقتول خودش چاقو را خریده بود. اما چرا او دو قوطی خمیر ریش خرید وقتی تصمیم نداشت مصرفشان کند؟ هیچکس نمیداند. شاید هنگامی که در فروشگاه زنجیرهای بود، درک نکرده که دو ساعت دیگر مرده است. یا شاید میترسیده صندوقدار حدس بزند که او میخواهد خودش را بکشد... مرگ یک مرد در بیست و هشت سالگی مثل یک باران زمستانی غمگین کننده است. در دوازده ماه بعد چهار نفر دیگر هم مردند.]
منبع: کتاب «کجا ممکن است پیدایش کنم» ترجمهی بزرگمهر شرفالدین، داستان «فاجعهی معدن در نیویورک»/ ص 22.
برچسبها:
تاثیرات,
هاروکی موراکامی
رویای نوشتن من!
دن براون:
« یکی از دوستانم که اسمش ویلیام است، در دوران مدرسه میگفت پدربزرگش را زمانی پیدا کرده بودند که روی نوشتههایش افتاده بود. همان جا روی میز سرش را گذاشته بود و از دنیا رفته بود. این برای من خیلی عجیب بود که چه طور آدم میتواند تا این حد وامدار نوشتن باشد، تا جایی که مرگش هم با کلمات ممزوج شود. این، رویای نوشتن من شد، اینکه تا جایی با نوشتن انس بگیرم که مرگ هم خللی بر آن وارد نکند. شاید به همین خاطر نوشتن برای من فراتر از یک عشق درونی است.»
منبع: عادات نویسندگی دن براون از زبان خودش / ترجمه: آرش بزرگمهر/ کتاب داستان چهارم همشهری.
« یکی از دوستانم که اسمش ویلیام است، در دوران مدرسه میگفت پدربزرگش را زمانی پیدا کرده بودند که روی نوشتههایش افتاده بود. همان جا روی میز سرش را گذاشته بود و از دنیا رفته بود. این برای من خیلی عجیب بود که چه طور آدم میتواند تا این حد وامدار نوشتن باشد، تا جایی که مرگش هم با کلمات ممزوج شود. این، رویای نوشتن من شد، اینکه تا جایی با نوشتن انس بگیرم که مرگ هم خللی بر آن وارد نکند. شاید به همین خاطر نوشتن برای من فراتر از یک عشق درونی است.»
منبع: عادات نویسندگی دن براون از زبان خودش / ترجمه: آرش بزرگمهر/ کتاب داستان چهارم همشهری.
محمد نوريزاد بازداشت شد.
متن خبر از ایلنا:
«ايلنا: محمد نوريزاد به اتهام توهين به مسوولان و تبليغ عليه نظام جمهورياسلامي بازداشت شد.
به گزارش خبرگزاري ايلنا، به نقل از روابط عمومي دادسراي عمومي و انقلاب تهران شامگاه يكشنبه در اطلاعيهاي با اعلام اين مطلب افزود: متعاقب اعلام جرم مدعيالعموم عليه نوريزاد، نامبرده احضار و پس از تفهيم اتهام از سوي داديار شعبه رسيدگيكننده، براي وي قرار وثيقه صادر شد كه متهم به دليل عجز از توديع وثيقه به زندان معرفي شد.
در ادامه این اطلاعیه آمده است، عباس جعفري دولتآبادي، دادستان عمومي و انقلاب تهران، پيش از اين اعلام كرده بود،دادستاني با كسانيكه به مقامات رسمي كشور توهين كنند، برخورد ميكند.»
از پی هر مطلب انتقادی که محمد نوری زاد می نوشت، تعدادی از بازدیدکنندگان وبلاگش در قسمت نظرات می پرسیدند که چرا کسی کاری به کار او ندارد و چرا وبلاگش فیلتر نمیشود، اما حالا ...
«ايلنا: محمد نوريزاد به اتهام توهين به مسوولان و تبليغ عليه نظام جمهورياسلامي بازداشت شد.
به گزارش خبرگزاري ايلنا، به نقل از روابط عمومي دادسراي عمومي و انقلاب تهران شامگاه يكشنبه در اطلاعيهاي با اعلام اين مطلب افزود: متعاقب اعلام جرم مدعيالعموم عليه نوريزاد، نامبرده احضار و پس از تفهيم اتهام از سوي داديار شعبه رسيدگيكننده، براي وي قرار وثيقه صادر شد كه متهم به دليل عجز از توديع وثيقه به زندان معرفي شد.
در ادامه این اطلاعیه آمده است، عباس جعفري دولتآبادي، دادستان عمومي و انقلاب تهران، پيش از اين اعلام كرده بود،دادستاني با كسانيكه به مقامات رسمي كشور توهين كنند، برخورد ميكند.»
از پی هر مطلب انتقادی که محمد نوری زاد می نوشت، تعدادی از بازدیدکنندگان وبلاگش در قسمت نظرات می پرسیدند که چرا کسی کاری به کار او ندارد و چرا وبلاگش فیلتر نمیشود، اما حالا ...
وبلاگ محمد نوری زاد:
http://mohammadnurizad.blogfa.com
خبر خیلی خیلی بدی بود...
2009/10/13
به نقل از روزنامه اعتماد- دستهای کوچک دعا.
گروه فرهنگي؛کتاب سومين جشنواره بين المللي «دست هاي کوچک دعا» به تازگي منتشر شد. اين جشنواره سه سال است که در تبريز برگزار مي شود و دعاهاي بچه هاي دنيا را جمع آوري و برگزيدگان را به تبريز دعوت مي کند و به آنها جايزه مي دهد. دعاهايي که مي خوانيد از بچه هاي ايران است.
خداي مهربانم، من در سال جديد از شما مي خواهم اگر در شهر ما سيل آمد فوراً من را به ماهي تبديل کني، (نسيم حبيبي/ 7 ساله)
آرزوي من اين است که اي کاش مامان و بابام عيدي من را از من نگيرند. آنها هر سال عيدي هايي را که من جمع مي کنم از من مي گيرند و به بچه آنهايي مي دهند که به من عيدي مي دهند. (سحر آذريان/ 9ساله)
خدا جون، تو که اينقدر بزرگ هستي چطوري مياي خونه ما؟ دعا مي کنم در سال جديد به اين سوالم جواب بدي. (پيمان زارعي/ 10ساله)
دلم مي خواهد حتي اگر شوهر کنم خمير دندان ژله يي بزنم. (روشنک روزبهاني/ 8ساله)
خدايا، دست شما درد نکند. ما شما را خيلي دوست داريم. (مينا اميري/ 8ساله)
خدايا، تمام بچه هاي کلاس مان زن داداش دارند، از تو مي خواهم مرا زن داداش دار کني. (زهرا فراهاني/ 11 ساله)
خدايا، دعا مي کنم در دنيا يک جاروبرقي بزرگ اختراع شود تا ديگر رفتگران خسته نشوند. (فاطمه يارمحمدي/ 11 ساله)
خداي عزيزم، سلام. من پارسال با دوستم در خونه ها را مي زديم و فرار مي کرديم. خدايا منو ببخش و اگه مïردم به خاطر اين کار منو به جهنم نبر چون من امسال ديگه اين کار رو نمي کنم. (دلنيا عبدي پور/ 10 ساله)
آرزو دارم به جاي اينکه من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم مي فهميدند مدرسه رفتن چقدر سخت است و اينقدر ايراد نمي گرفتند. (هديه مصدري/ 12 ساله)
خدايا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هرچه برويم، نرسيم. بعد برگرديم خانه با مامان و کيف چاشتم. پاهاي من يک دعا دارند. آنها کفش پاشنه بلند
تلق تلوق (،) مي خوان، دعا مي کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود. (باران خوارزميان/ 4 ساله)
خدايا، مي خورم بزرگ نميشم. کمکم کن تا خيلي خيلي بزرگ شوم. (محمدحسين اوستادي/ 7 ساله)
خداي قشنگ سلام، خدايا چرا حيوانات درس نمي خوانند اما ما بايد هر روز درس بخوانيم؟ در سال جديد دعا مي کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنيم. (نيشتمان وازه/ 10 ساله)
خداي مهربان، من يک جفت کفش مي خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند، مرسي خدايا. (رويا ميرزاده/ 7 ساله
خداي مهربانم، من در سال جديد از شما مي خواهم اگر در شهر ما سيل آمد فوراً من را به ماهي تبديل کني، (نسيم حبيبي/ 7 ساله)
آرزوي من اين است که اي کاش مامان و بابام عيدي من را از من نگيرند. آنها هر سال عيدي هايي را که من جمع مي کنم از من مي گيرند و به بچه آنهايي مي دهند که به من عيدي مي دهند. (سحر آذريان/ 9ساله)
خدا جون، تو که اينقدر بزرگ هستي چطوري مياي خونه ما؟ دعا مي کنم در سال جديد به اين سوالم جواب بدي. (پيمان زارعي/ 10ساله)
دلم مي خواهد حتي اگر شوهر کنم خمير دندان ژله يي بزنم. (روشنک روزبهاني/ 8ساله)
خدايا، دست شما درد نکند. ما شما را خيلي دوست داريم. (مينا اميري/ 8ساله)
خدايا، تمام بچه هاي کلاس مان زن داداش دارند، از تو مي خواهم مرا زن داداش دار کني. (زهرا فراهاني/ 11 ساله)
خدايا، دعا مي کنم در دنيا يک جاروبرقي بزرگ اختراع شود تا ديگر رفتگران خسته نشوند. (فاطمه يارمحمدي/ 11 ساله)
خداي عزيزم، سلام. من پارسال با دوستم در خونه ها را مي زديم و فرار مي کرديم. خدايا منو ببخش و اگه مïردم به خاطر اين کار منو به جهنم نبر چون من امسال ديگه اين کار رو نمي کنم. (دلنيا عبدي پور/ 10 ساله)
آرزو دارم به جاي اينکه من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم مي فهميدند مدرسه رفتن چقدر سخت است و اينقدر ايراد نمي گرفتند. (هديه مصدري/ 12 ساله)
خدايا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هرچه برويم، نرسيم. بعد برگرديم خانه با مامان و کيف چاشتم. پاهاي من يک دعا دارند. آنها کفش پاشنه بلند
تلق تلوق (،) مي خوان، دعا مي کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود. (باران خوارزميان/ 4 ساله)
خدايا، مي خورم بزرگ نميشم. کمکم کن تا خيلي خيلي بزرگ شوم. (محمدحسين اوستادي/ 7 ساله)
خداي قشنگ سلام، خدايا چرا حيوانات درس نمي خوانند اما ما بايد هر روز درس بخوانيم؟ در سال جديد دعا مي کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنيم. (نيشتمان وازه/ 10 ساله)
خداي مهربان، من يک جفت کفش مي خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند، مرسي خدايا. (رويا ميرزاده/ 7 ساله
اشتراک در:
پیامها (Atom)
