2009/12/23

شکاف واقعیت و غیر واقعیت. مرگ/زندگی


هاروکی موراکامی در داستان «فاجعه معدن در نیویورک» می‌نویسد:
[اولین کسی که در شکاف واقعیت و غیر واقعیت (یا شکاف غیرواقعیت و واقعیت) یک پایش را این ور گذاشت و پای دیگرش را آن‌ور، یک دوست هم دانشگاهی بود که به بچه‌های راهنمایی انگلیسی درس می‌داد. او سه سال بود که ازدواج کرده بود و همسرش به خانه‌ی پدر و مادرش در شیکورو (Shikoru) رفته بود تا بزاید.
بعد از ظهر دوشنبه‌ای در ژانویه، که به طور غیر عادی گرم بود، او به یک فروشگاه زنجیره‌ای رفت، دو قوطی خمیر ریش خرید و یک چاقوی آلمانی، که آن‌قدر بزرگ بود که می‌شد گوش فیل را با آن برید. او به خانه رفت و وان را پر کرد. کمی یخ از یخچال برداشت، یک بطری اسکاچ را تا ته نوشید، توی وان رفت، و رگ مچ خود را زد. مادرش جسد او را دو روز بعد پیدا کرد. پلیس‌ها آمدند و کلی عکس گرفتند. خون، حمام را به رنگ آب گوجه‌فرنگی کرده بود. پلیس آن را یک خودکشی به حساب آورد. گذشته از همه، درها از داخل قفل بودند و البته مقتول خودش چاقو را خریده بود. اما چرا او دو قوطی خمیر ریش خرید وقتی تصمیم نداشت مصرفشان کند؟ هیچ‌کس نمی‌داند. شاید هنگامی که در فروشگاه زنجیره‌ای بود، درک نکرده که دو ساعت دیگر مرده است. یا شاید می‌ترسیده صندوق‌دار حدس بزند که او می‌خواهد خودش را بکشد... مرگ یک مرد در بیست و هشت سالگی مثل یک باران زمستانی غمگین کننده است. در دوازده ماه بعد چهار نفر دیگر هم مردند.]
منبع: کتاب «کجا ممکن است پیدایش کنم» ترجمه‌ی بزرگمهر شرف‌الدین، داستان «فاجعه‌ی معدن در نیویورک»/ ص 22. 



رویای نوشتن من!

دن براون:
« یکی از دوستانم که اسمش ویلیام است، در دوران مدرسه می‌گفت پدربزرگش را زمانی پیدا کرده بودند که روی نوشته‌هایش افتاده بود. همان جا روی میز سرش را گذاشته بود و از دنیا رفته بود. این برای من خیلی عجیب بود که چه طور آدم می‌تواند تا این حد وامدار نوشتن باشد، تا جایی که مرگش هم با کلمات ممزوج شود. این، رویای نوشتن من شد، اینکه تا جایی با نوشتن انس بگیرم که مرگ هم خللی بر آن وارد نکند. شاید به همین خاطر نوشتن برای من فراتر از یک عشق درونی است.»
منبع: عادات نویسندگی دن براون از زبان خودش / ترجمه: آرش بزرگمهر/ کتاب داستان چهارم همشهری.


محمد نوري‌زاد بازداشت شد.

متن خبر از ایلنا:
«ايلنا: محمد نوري‌زاد به اتهام توهين به مسوولان و تبليغ عليه نظام جمهوري‌اسلامي بازداشت شد. 
به گزارش خبرگزاري ايلنا، به نقل از روابط عمومي دادسراي عمومي و انقلاب تهران شامگاه يكشنبه در اطلاعيه‌اي با اعلام اين مطلب افزود: متعاقب اعلام جرم مدعي‌العموم عليه نوري‌زاد، نامبرده احضار و پس از تفهيم اتهام از سوي داديار شعبه رسيدگي‌كننده، براي وي قرار وثيقه صادر شد كه متهم به دليل عجز از توديع وثيقه به زندان معرفي شد. 
در ادامه این اطلاعیه آمده است، عباس جعفري دولت‌آبادي، دادستان عمومي و انقلاب تهران، پيش از اين اعلام كرده بود،‌دادستاني با كساني‌كه به مقامات رسمي كشور توهين كنند، برخورد مي‌كند.»

از پی هر مطلب انتقادی که محمد نوری زاد می نوشت، تعدادی از بازدیدکنندگان وبلاگش در قسمت نظرات می پرسیدند که چرا کسی کاری به کار او ندارد و چرا وبلاگش فیلتر نمی‌شود، اما حالا ...

وبلاگ محمد نوری زاد:
http://mohammadnurizad.blogfa.com
خبر خیلی خیلی بدی بود...



2009/11/18

وقفه

وقفه‌ای در نوشتنم افتاده که تلاش می‌کنم رفعش کنم. چند طرح داستان کوتاه دارم که گاهی اوقات توی ذهنم جولان می‌دهند و مشغولم می‌کنند. خیلی وقت پیش توی یک جمع ادبی داستان کوتاهی را که سال 86 نوشته بودم خواندم. چون چند وقتی می شد از نوشتن داستان کوتاه فاصله گرفته بودم، مرور آن داستان خیلی بهم چسبید. داستان بلندی را که به پایان رسانده بودم تایپ کردم، صفحه بندی کردم و پرینت گرفتم. شد یک کتاب هفتاد صفحه‌ای. الان گذاشته‌ام‌اش توی کتاب‌خانه‌ام. فقط یک دست‌گرمی بود، یک تمرین. شاید یکی از دلایل وقفه همین باشد، به صورت ناخودآگاه و کمی هم خودآگاه دارم تلاش می‌کنم از فضای کتاب قبلی بیرون بیایم و یک نگاه خودآگاهانه‌ی انتقادی نسبت به آن پیدا بکنم تا ضعف‌ها و کم و کاستی‌هایش را بیابم و سعی کنم در کار پیش رو تکرارشان نکنم. کمی نظم و انضباطم ریخته به هم. هیچ چیزی مثل آشفتگی ذهنی آدم را در نوشتن دچار مشکل نمی‌کند. همه‌ی ایده‌ها و طرح‌ها و فکر‌ها قاطی‌پاتی می شود و سوا کردن و برنامه ریختن و اجرایی کردن‌شان به مصیبت عظما شبیه است. فضای اینجا خیلی کرخت و بی‌روح شده. درست مثل این روزهای بارانی پاییزی...

2009/11/01

برای نه آبان

یک سال گذشت.

2009/10/24

گفتگو با حمید واحدی (شاعر و مدرس ادبیات)

گفتگوی من با آقای حمید واحدی را در دو بخش در وبلاگ اورمیا می‌توانید بخوانید.