
هاروکی موراکامی در داستان «فاجعه معدن در نیویورک» مینویسد:
[اولین کسی که در شکاف واقعیت و غیر واقعیت (یا شکاف غیرواقعیت و واقعیت) یک پایش را این ور گذاشت و پای دیگرش را آنور، یک دوست هم دانشگاهی بود که به بچههای راهنمایی انگلیسی درس میداد. او سه سال بود که ازدواج کرده بود و همسرش به خانهی پدر و مادرش در شیکورو (Shikoru) رفته بود تا بزاید.
بعد از ظهر دوشنبهای در ژانویه، که به طور غیر عادی گرم بود، او به یک فروشگاه زنجیرهای رفت، دو قوطی خمیر ریش خرید و یک چاقوی آلمانی، که آنقدر بزرگ بود که میشد گوش فیل را با آن برید. او به خانه رفت و وان را پر کرد. کمی یخ از یخچال برداشت، یک بطری اسکاچ را تا ته نوشید، توی وان رفت، و رگ مچ خود را زد. مادرش جسد او را دو روز بعد پیدا کرد. پلیسها آمدند و کلی عکس گرفتند. خون، حمام را به رنگ آب گوجهفرنگی کرده بود. پلیس آن را یک خودکشی به حساب آورد. گذشته از همه، درها از داخل قفل بودند و البته مقتول خودش چاقو را خریده بود. اما چرا او دو قوطی خمیر ریش خرید وقتی تصمیم نداشت مصرفشان کند؟ هیچکس نمیداند. شاید هنگامی که در فروشگاه زنجیرهای بود، درک نکرده که دو ساعت دیگر مرده است. یا شاید میترسیده صندوقدار حدس بزند که او میخواهد خودش را بکشد... مرگ یک مرد در بیست و هشت سالگی مثل یک باران زمستانی غمگین کننده است. در دوازده ماه بعد چهار نفر دیگر هم مردند.]
منبع: کتاب «کجا ممکن است پیدایش کنم» ترجمهی بزرگمهر شرفالدین، داستان «فاجعهی معدن در نیویورک»/ ص 22.
[اولین کسی که در شکاف واقعیت و غیر واقعیت (یا شکاف غیرواقعیت و واقعیت) یک پایش را این ور گذاشت و پای دیگرش را آنور، یک دوست هم دانشگاهی بود که به بچههای راهنمایی انگلیسی درس میداد. او سه سال بود که ازدواج کرده بود و همسرش به خانهی پدر و مادرش در شیکورو (Shikoru) رفته بود تا بزاید.
بعد از ظهر دوشنبهای در ژانویه، که به طور غیر عادی گرم بود، او به یک فروشگاه زنجیرهای رفت، دو قوطی خمیر ریش خرید و یک چاقوی آلمانی، که آنقدر بزرگ بود که میشد گوش فیل را با آن برید. او به خانه رفت و وان را پر کرد. کمی یخ از یخچال برداشت، یک بطری اسکاچ را تا ته نوشید، توی وان رفت، و رگ مچ خود را زد. مادرش جسد او را دو روز بعد پیدا کرد. پلیسها آمدند و کلی عکس گرفتند. خون، حمام را به رنگ آب گوجهفرنگی کرده بود. پلیس آن را یک خودکشی به حساب آورد. گذشته از همه، درها از داخل قفل بودند و البته مقتول خودش چاقو را خریده بود. اما چرا او دو قوطی خمیر ریش خرید وقتی تصمیم نداشت مصرفشان کند؟ هیچکس نمیداند. شاید هنگامی که در فروشگاه زنجیرهای بود، درک نکرده که دو ساعت دیگر مرده است. یا شاید میترسیده صندوقدار حدس بزند که او میخواهد خودش را بکشد... مرگ یک مرد در بیست و هشت سالگی مثل یک باران زمستانی غمگین کننده است. در دوازده ماه بعد چهار نفر دیگر هم مردند.]
منبع: کتاب «کجا ممکن است پیدایش کنم» ترجمهی بزرگمهر شرفالدین، داستان «فاجعهی معدن در نیویورک»/ ص 22.
